تبليغاتX
به دنبال یک دیوانه
داستان مردی که با چراغ در همه عمر به دنبال یک دیوانه میگشت

آغوشتو به غیره من به رویِ هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشیا آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

   شب از مهتاب سر میره

     تمام ماه توی آبه

     شبیه عکس یک رویاست

     تو خوابیدی، جهان خوابه!

      

     زمین دور تو میگرده

     زمان دست تو افتاده

     تماشا کن، سکوت تو

     عجب عمقی به شب داده

      

     تو خواب انگار طرحی از

     گل و مهتاب و لبخندی

     شب از جایی شروع میشه

     که تو چشماتو می بندی...

      

               تو را آغوش میگیرم

               تنم سرریز رویا شه

               جهان قد یه لالایی

               توی آغوش من جا شه

                

               تو را آغوش میگیرم

               هوا تاریکتر میشه

               خدا از دستهای تو

               به من نزدیکتر میشه

                

               زمین دور تو میگرده

               زمان دست تو افتاده

               تماشا کن، سکوت تو

               عجب عمقی به شب داده

                

          تمام خونه پر میشه

          از این تصویر رویایی

          تماشا کن، تماشا کن

          چه بیرحمانه زیبایی...

         

                           (روزبه بمانی- داریوش اقبالی)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

آرام بودم . ساکت بودم . شاد بودم . تنها بودم . تو آمدی . شاد بودی . شلوغ بودی .وسوسه بودی . تنها بودی . کنارم ماندی . جذاب شدی . غمگین شدی . مرا خواندی . عاشق شدی . مهربان شدی . دلسوز و پر هیجان و آرام در دلم جا گرفتی . غمگین شدم . حساس و مهربان . جرقه شدم . عاشق شدم . ...سنگدل شدی . بی احساس و بی تفاوت .................. تو رفتی . تنها شدم . غمگین و افسرده. بهت زده و گیج و با تمام وجود فریادت کردم . اما باز تو رفتی . محزون شدم دلگیر. افسرده و عصبی . تو را خواندم اما تو رفته بودی . فریادت کردم .نبودی . گریه کردم .....هیچ ..... متنفر شدم . از تو و از تمام احساسی که تو را میخواند منزجر . و تو همچنان نبودی . افسرده شدم . تنها شدم . غایب شدی . انتقام شدم .............. از ذهنم رفتی . آزاد شدم . از دلم رفتی . فریاد شدم . اما فریادی غمگین . شکست خوردی . پشیمان شدی . برگشتی . مرا خواندی . تنها بودم غمگین بودم افسرده بودم اما نخواندمت . برگشتی . گیج شدم . گیج گیج. میخواستم بروم . تو نخواستی . میخواستم بروم قلبم نخواست . میخواستم بروم فکرم نخواست .اما عقلم گفت برو داشتم میرفتم که تو گفتی نرو التماس شدی . سر تا پا خواهش . حسرت و درد . اما من رفتم رفتم ولی هزار بار آرزو کردم : که ای کاش هرگز نمی آمدی و هرگز نمی آمدم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری

  چون سنگ دلان دل بنهادیم به دوری

بعد از تو که در چشم من آید که به چشمم

 گویی همه عالم ظلماتست و تو نوری

خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشن

  ما از تو گریزان و تو از خلق نفوری

جز خط دلاویز تو بر طرف بناگوش

  سبزه نشنیدم که دمد بر گل سوری

در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق

 گویند مگر باغ بهشتست و تو حوری

روی تو نه روییست کز او صبر توان کرد

 لیکن چه کنم گر نکنم صبر ضروری

سعدی به جفا دست امید از تو ندارد

 هم جور تو بهتر که ز روی تو صبوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

این چه شور است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پُر از فتنه و شر می بینم

 هر کسی روزبهی می طلبد از ایام

علت آنست که هر روز بَتر می بینم

 ...ابلهان را همه شربت زگلاب و قند است

قوت ِ دانا همه از خون جگر می بینم

 اسب تازی شده مجروح به زیر ِ پالان

طوق ِ زرین همه در گردن ِ خَر میبینم

 دختران را همه جنگ است و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه ِ پدر می بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

پندحافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از دُر و گهر می بینم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانیم 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویرانی شدنی آنی ام 

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام 

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا کی بگیری و بمیرانی ام 

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام 

حرف بزن،حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام 

ها...به کجا می کشیم ام خوب من؟!
ها...نکشانی به پشیمانی ام! 

 

"محمد علی بهمنی" 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

 

                                     هذیـان دل

دارم  سری از گــذشت  ایــــــام        طــوفانــی   و  مـــالخولیــائی

طومــار خیــال  و  خــــاطراتـم           لولــنده  بکـــار خــــود نمــایــی

چون پــرتــو فیلـمهـای درهــــم         در پــردۀ  تــــــار  سیـــنمـــایـی

                          بگشـــود دلــم زبـان هذیـــان

مرغــان خیــال وحـشــی من           تنــها کــه شــــــدم بـرون بــریزند

در باغچــۀ  شکفــتـۀ  شـعــر           باشوق وشعف به جست وخیزند

تــا  می شنوند صوتی ازدور            بر گشـته چـو بــاد می گـریزند

                            در خــلوت حــجـرۀ دمـاغــم

اثر به یاد ماندنی از استاد شهریار

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

خالی ام از حرف

 پُرم از دلتنگی

 تشویش هجرت باران

 خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

 آلوده ام به روزمرگی

 دورم از عشق

 بی میلم به گفتن یا نگفتن

 حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

 تلخم  ...مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

 از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

 در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

 خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

 این درد تا درد بعدی ..

 فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

 کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

 کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

 کجاست آن در که به نور باز شود ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

همچو مرغی که به زیر پر خود

برده در گوشه باغی سر خود

می کشد از سر حسرت آهی

مرغ بیچاره ز دل گه گاهی

...گاه گاهی که به آثار به جا مانده ز ویرانه خود می نگرد
یا به شاخی که بر آن تا دیروز

...عالمی داشت در آن لا نه خود می نگرد

همچو آن مرغ دلم غمگین است

از تو ای دوست دلم چرکین است

گر مرا درد دلی بود تو محرم بودی

...آری ای دوست

تو تسکین من و جان پر از غم بودی

می شدم سنگ صبورت گاهی

که تو غمگین بودی

با غم تو دلم از غصه پریشان میشد

گر لبت می خندید

لب من نیز ز لبخند تو خندان میشد

معنی دوستی از اول خلقت این است

ولی ای دوست کنون

ازتو دلم چرکین است

یا ندانسته مرا محـرم خود می خواندی

یا که دانسته ز صد طعنه مرا رنجاندی

هر چه ماندم خاموش

هـــــر چـه آمد به زبان تو ز جان کردم گوش

باز هم زهر زبان شرر انگیز ترا کردم نوش

...باورم بود که زهر

با همه تلخی خود

اگر از ساغر یاران باشد

بی گمان چون شکر شیرین است

ولی از تو دگر ای دوست دلم چرکین است

آنهمه لاف جوانمردی و همدردی کـو ؟

آنهمه دم زدن از معرفت و مردی کــو ؟

ما چه کردیم که رسوای ســـر بازاریم ؟

کی کسی دیده کله از سر کس بر داریم ؟
به که آمد بد ما ؟

به کــــــه گفتیم کـه بالای دو چشمت ابروست ؟

کی شنیدی تو ز ما غیبت هر دشمن و دوست ؟

تو بگــــو در نظرت رســــــم مروت این است ؟

...به خدا از تو دلم چرکین است

خیر خواهی تو ما را همه جا رسوا کرد

...کار صد دشمن ما را

همه دلسوزی تو یکجا کرد

درد این است که اینگونه چرا با ما کرد ؟

الغرض با دل ما دوستیت بد تا کرد

...آفرین بر تو رفیق

...چه بلائی به سرم آوردی

مرحبـــا لطف نمودی و محبت کردی

مزد یکرنگی ما را دادی

این مرام که و فرمان کدام آئین است ؟

از چه پیغمبر و مبعوث کدامین دین است ؟

به همان دین قسم

.از تو دلم چرکین است

وای بر آنکه از او رنجیدی

آنچه را خوش به مذاق تو نیامد

زد و از او دیدی

هر کجا بنشستی

...با نصیحت گونه

حرف خودرا زدی و بال و پرش را چیدی

خود چنان بنمودی

...که بگویند دلش می سوزد

...با همان حالت دلسوزی خود

در دل آنکـــه ترا نشناسد

تخم بد بینی و شک پا شیدی

آری ای یار شفیق

با همین شیوه دیرینه خود

کوس رسوائی ما را سر هر کوچه زدی

تو همه پیچ و خم این ره بد را بلدی

آری ای دوست دگر جام دلت

پر ز شراب کین است

از تو بگذار بگویم که دلم چرکین است

غصه ات غصه من

خانه ات خانـــه من

با تو یکرنگ چه کس ؟

ســــــاده همچون کف دست

جز دل عاشق و دیوانه من ؟

لا اقل با من افسرده بگو

تو چه دیدی از من ؟

یا چه کردم با تو ؟

از من ای دوست بگو

چه جسارت ، چه خطائی ســـــر زد ؟

تا همان دست که صد بار فشردم آنرا

...از قفا بر کمرم خنجر زد

چه خطائی کردم ؟

محرم راز تو غیر از من دیوانه که بود ؟

...یا بجز من به ره دوستیت

...همقدم

همدم و مردانه که بود ؟

خود مگــــــــر کم دیدی ز کســــــان نامردی ؟

ز رفیقان دو رو چند ین بار دید مت دلسردی ؟

حال در بهت و شگفتم که چرا ؟

آنچه آنان به تو کردند تو با ما کردی

با ز هم از ته دل میگویم

خانه ات خانه من

...خانه ام خانـه تو

...غصه هایت غم من

دوریت گــــــر چه مرا سنگین است

...از تو شرمنده اگر میگویم

.چکنم دست خودم نیست دلم چرکین است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

نزار كه سفره دلت پيش غريبه وا بشه

اين بغض نشكسته بايد سهم خود خدا بشه

يه روزي از همين روزا ميرم يه جاي بي نشون

يه جا كه پيدام نكني بشي واسم  بلاي جون

تو ميدوني دستاي تو سرده  بدون دست  من

بايد كه از اينجا برم تا نگيري شكست من

چشماي تو مونده به در با تنهائيت سر ميكني

گاهي به ياد خنده هام گونه هاتو تر ميكني

بايد برم بايد برم اينجا وفا نداره

خاطره هام حتي واسم ديگه  صفا نداره

بايد برم تنها بشي ابر چشات  بباره

فكر نكنم كه  اون دلت بي من دوم بياره

من كه ديگه حوصله گذشته هامم نداره

تو اين شبا  كه  بي كسم بازم تو رو كم ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

تو رفتي بخوابي
و من ماندم و خواب هايي معطل...
دلي دست دوم...
غمي دست اول

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

ای وای اگر بمانم

در خاک سست این سان

باشم اسیر ماندن

چون آدم گدایان

بر چشمهای بی نور

بر دست های لرزان

امید دوز و نومید

از داد از گدایان 

با آه و اوه و ناله

حسرت کشان و افتان

در کوچه های سینه

چون گرد باد غلطان

در خود فشردن و سوز

در خود شراره افشان

بر خویش پتک بودن

بر درد خویش سندان

ای وای اگر بمانم 

در دشت سار زندان 

ای وای اگر بمانم

گه سینه خیز و حیران

گه دست سوی نا ده

گه آرزوی درمان

از صد هزار بیمار

از هر به دره افتان...

ای کاش یک پرنده

می بود مست و پران

می چید خرده ام را

چون مرغک زمستان 

ای وای اگر بمانم

این گون سست و این سان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه ناچار
 بايد بر اين ويرانه محزون بتابي
 وز هر كجا گيري سراغ زندگي را
افسوس ، اي مهتاب شهريور، نيابي.....

يك شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش
گوران نهادستند پي در مهد شيران
 بر جاي چنگ و ناي و ني هو يا اباالفضل
 با ناله ي جانسوز مسكينان ، فقيران
 بدبختها ، بيچاره ها ، بي خانمانها....

نفرين بر اين بيداد ، اي مهتاب ، نفرين
بيني گدايي ، هر بگامي ، رقت انگيز
ياد هر بدستي ، عاجزي از عمر بيزار
يا زين دو نفرت بارتر شيخ ريايي
 هر يك به روي بارهاي شهر سربار
چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله...

اينجا چرا مي تابي ؟ اي مهتاب ، برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
 جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين ، ديدني نيست
مي خندي اما گريه دارد حال اين شهر...

از ابروي
خورشيد ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
از زندگي اينجا فروغي نيست ، الاك
در خشم آن زنجيريان خرد و خسته
خشمي كه چون فريادهاشان گشته كم رنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
واندر سرود بامداديشان فشرده ست
زينجا سرود زندگي بيرون تراود
همراه گردد با بسي نجواي لبها
با لرزش دلهاي ناراضي همآهنگ
آهسته لغزد بر سكوت نيمشبها
وين است تنها پرتو اميد فردا...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

خانه‌ام آتش گرفته ست ، آتش جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پردود

وای بر من سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان ها

روز های سخت بیماری

خفته‌اند این مهربان همسایگانم، شاد در بستر

صبح از من مانده برجا مشت خاکستر

اخوان

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

ساكن كوچه بن بست   رفتو ديگر ننشست

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

چه قدر سخته...

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

 و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز   

**دوسش داری**

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

سلام اي غروب غريبانه دل سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدائي خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

سلام

مثل غريبه ها بايد پشت در بمونم و بگم وب قشنگي هم داري

من لينكت كردم ! منو به اسم حسن كچل لينك كن! چه جورياست ميپسندي!؟

واي پشت در تگرگي نيت برگي نيست صداي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

آه آپاما هوا بس نا جوانمردانه سرد است...

چه حسي جاي يكي رو خالي ببيني و بدوني كه ديدار به قيامته... باز من اميد دارم

اميد دارم كه شايد يه روز ببينمت دوباره...

آپاما عشق اساطيري من چه ساده هست نبودن...آره مردن چه سادهست

مردن مثل دست سرد پدرم بود مثل عصاي اون بود كه حالا اون عصا بدون تكيه گاه

تكيه كرده به ديوار اتاقش ...مرگ مثل لحاف تشك بود كه مثل خودش گذاشتنش بيرون

با اين فرق كه پدرم رو زير خاك و لحاف رو روي خاك...

واي بازم نيستي......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

آه آپاما كجاي عشق دوران بچگي و كهن سالي من

آپاما سخت به دنبال روزنه اي هستم به جهان ابديت

ديگر از اين منظر تاريك و سياه نتوان ديد نوري به وضوح

سرد افسرده ام حال كه از هميشه بيشتر به تو احتياج دارم

....باز هم نيستي و تمام جا هاي خالي ام بايد با ... پر شود...

سايه وهم خيالم ز تبم... سايه يك هيولا شده بر سر زندگي ام سايه فكنده ...

اين درد مرا خواهد كشت باز تو نيستي ......

آه اي پدر چه معصومانه دست سرد تو را به نشانه مردن نوازش كردم ...

اي واي پدرم آهسته باز از بغل پله ها گذشت آه اي پدرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

پدرم رفت منو تنها گذاشت.........
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین آسمان نور باران است
کبوتر های رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه هایم را زیر پر دارند
صای معبد هستی تماشائی ست
زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب  تنها من در این معبد در این محراب:
دلم میخواست بند از پای جانم باز میکردند
که من تا روی بام ابر ها پرواز میکردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب از این شبهای بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها-خواب در چشم خدا لرزدّ
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

امشب دوباره عاشق هستم...خنده داره نه؟

امشب دوباره زنده هستم...نفس میکشم نفس من.من نفس میکشم تو رو

امشب با دود سیگارم باز شکل تو رو میسازم...

امشب همه چی به ... (سه نقطه ) ختم میشه

آدما چرا وقتی کم میاارن سه نقطه میزارن

باز امشب سیگار من تموم شد من نگرانم که نمیتونم بهت فکر کنم

من زنده ام ...باز مینویسم پس هنوزم زنده ام

میخوام تو هم زنده باشی همیشه غایب از نظر به خدا میسپارمت.

باز چند صفحه ای موند که بهت ندادم....و بهانه ای دیگر



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی          رفتی و چیزی نگفتی گريه رو بهونه کردی

من سوال ساده تو تو جواب مشکل من            رد پای رفتن تو روی صحرای دل من

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده شهره      ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره     دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

وقتی آسمون شبهام زیر سایه چشاته             وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صداته

نمی زارم این دو راهی سر رها ما بشینه          نمی زارم این جدائی رنگ فردا رو ببینه

سهراب تنها شد .از بس تنها شد که مرد...بیچاره خسته شد از بس که مرد



+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

این روزا خیلی قشنگ هستند مشکلی نیست !نه! ملالی از دوری تو هم نیست.!

هوا عالی آفتابی ناز مامان

تو اومدی رفتی بازم هیچ اتفاقی نیفتاد خبری نیست شهر هم در امن و امان است.

آب از آب تکون نخورد .دلتنگ تو هم نیستم .دلم هم بهونه تو رو نمیگیره !

همه چی عالی ....دیگه چی می خواستی بهتر از این .دیگه حرفی هم ندارم بهت بگم.!

خیالت راحت برو سیگار دیگه ای و بعد خوندن این نوشته روشن کن !

طلسمم کردی رفتی .!هنوز هم دلم واسه یکی پرپر میزنه اینقدر میزنه تا بمیره

فقط میخواستم ببینمت منم برم...

این روزا یه چیزای مینویسم یه چیزی میشه باور ندارم اتفاقی نخواهد افتاد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

کجا دنبالت بگردم کجا دیدی بهتر از من

کجا رفتی بی نشونه انگاری که سیری از من

کجا پیدات کنم آخه تو این شلوغی شهر

تنها دلخوشیم تو بودی! اینم از عاقبت من!

مگه مال تو نبودم بگو از من چی میخواستی

عاشق عشق تو بودم ولی هیچ وقت ندونستی

تو چشام نگاه نکردی وقت رفتنت عزیزم

دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم

دیونه میدونه میمیرممممممممممم اگه نباشه میترسم یه روزی

احساسم از هم بپاشه اگه نباشه ازم جدا شهههههههههههه

 

دیونه دیونه

میدونه اگه نباشه

میمیرم یه روزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

 

-   تو را چه گونه بگویم نبوده ای؟

-   انکار!

-   چه انکاری؟

گواه بودن یک سیب خوردن آن است

تو آن رسیده ترین سیب باغ من هستی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

گفته بودی که((پای بید کهن

سایه انداز چشمه سار کبود

در گذرگاه اولین دیدار  

لحظهای چند با تو خواهم بود!))

ا                                  ی غزال رمیده رام شدی!

بید مجنون نشسته در دل کوه

همچو مجنون گرفته سیما بود

چشمه چون اشک غم به دامن او

ناله جوی نام لیلا بود

                            من نشستم به پای بید کهن

به دل خسته مژده میدادم

مژده جانفزا که((یار آید

  آن پری روی ماه پیکر من 

بعد یک عمر انظار آید   

                               آه عمرم در انتظار گذشت

دلم از شوق میتپید و نبود

در جهان جز توام تمنائی

نغمه گرم پر محبت تو

در دلم کرده بود غوغائی

                          ((لحظهای چند با تو خواهم بود))

بی تو با ماه و کوه جنگل رود

از غم عشق راز ها گفتم

در دل آن سکوت رویا خیز

گریه کردم خدا خدا گفتم

                        سر نهادم به دامان مهتاب

سهراب بقیاش رو شب مینویسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط فرزین  | 

لحظه دیدار نزدیک است باز می لرزد دل و دستم....



سهراب

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط فرزین  | 

از آپاما

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط فرزین  |