تبليغاتX
راز نهفته
اینجا شروع افسانه دو دوست جداشده و شروع یک افسانه ماندگار بر زمین خدا

راز نهفته
اینجا شروع افسانه دو دوست جداشده و شروع یک افسانه ماندگار بر زمین خدا

ما دو دوستیم نه! ببخشد یک دوستیم و بر عکس کسانی که همیشه دنبال همزاد هم میگردند یا اصلا نمیدونن همزاد دارن یا نه. ما همدیگرو پیدا کردیم.خودم به خودمون حسودیم میشه!
sohrab_apama@yahoo.com

» هفته اوّل آبان 1388
» هفته چهارم مهر 1388
» هفته سوم شهریور 1388
» هفته دوم شهریور 1388
» هفته اوّل شهریور 1388
» هفته سوم مرداد 1388
» هفته دوم مرداد 1388
» هفته اوّل مرداد 1388
» هفته دوم تیر 1388
» هفته اوّل تیر 1388
» هفته چهارم خرداد 1388
» هفته سوم خرداد 1388
» هفته دوم خرداد 1388
» هفته اوّل خرداد 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» راهرو ي تنهايي
» بزرگترين مركز دانلود
» براي كسي كه هيچ وقت نتونستم پيشش گريه كنم!
» براي گلي به اسم ساناز
» داروَگ براي داروگ زندگي من
» چرا نيستي
» بيزار
» براي ماه شهريور امسال
» مهربان همسايگانم(آپاما)
» كوچه بن بست
» برگرفته از يك دوست
» سلام

براي كسي كه هيچ وقت نتونستم پيشش گريه كنم! دوشنبه چهارم آبان 1388

نزار كه سفره دلت پيش غريبه وا بشه

اين بغض نشكسته بايد سهم خود خدا بشه

يه روزي از همين روزا ميرم يه جاي بي نشون

يه جا كه پيدام نكني بشي واسم  بلاي جون

تو ميدوني دستاي تو سرده  بدون دست  من

بايد كه از اينجا برم تا نگيري شكست من

چشماي تو مونده به در با تنهائيت سر ميكني

گاهي به ياد خنده هام گونه هاتو تر ميكني

بايد برم بايد برم اينجا وفا نداره

خاطره هام حتي واسم ديگه  صفا نداره

بايد برم تنها بشي ابر چشات  بباره

فكر نكنم كه  اون دلت بي من دوم بياره

من كه ديگه حوصله گذشته هامم نداره

تو اين شبا  كه  بي كسم بازم تو رو كم ندارم


براي گلي به اسم ساناز پنجشنبه سی ام مهر 1388

هست شب

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد نوباو ی ابر از بر کوه

سوی من تاخته است.

هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را

با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته ی من مانند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب. آری شب.


داروَگ براي داروگ زندگي من پنجشنبه سی ام مهر 1388

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟


چرا نيستي شنبه بیست و یکم شهریور 1388

تو رفتي بخوابي
و من ماندم و خواب هايي معطل...
دلي دست دوم...
غمي دست اول


بيزار چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

ای وای اگر بمانم

در خاک سست این سان

باشم اسیر ماندن

چون آدم گدایان

بر چشمهای بی نور

بر دست های لرزان

امید دوز و نومید

از داد از گدایان 

با آه و اوه و ناله

حسرت کشان و افتان

در کوچه های سینه

چون گرد باد غلطان

در خود فشردن و سوز

در خود شراره افشان

بر خویش پتک بودن

بر درد خویش سندان

ای وای اگر بمانم 

در دشت سار زندان 

ای وای اگر بمانم

گه سینه خیز و حیران

گه دست سوی نا ده

گه آرزوی درمان

از صد هزار بیمار

از هر به دره افتان...

ای کاش یک پرنده

می بود مست و پران

می چید خرده ام را

چون مرغک زمستان 

ای وای اگر بمانم

این گون سست و این سان


براي ماه شهريور امسال جمعه ششم شهریور 1388

حيف از تو اي مهتاب شهريور ، كه ناچار
 بايد بر اين ويرانه محزون بتابي
 وز هر كجا گيري سراغ زندگي را
افسوس ، اي مهتاب شهريور، نيابي.....

يك شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش
گوران نهادستند پي در مهد شيران
 بر جاي چنگ و ناي و ني هو يا اباالفضل
 با ناله ي جانسوز مسكينان ، فقيران
 بدبختها ، بيچاره ها ، بي خانمانها....

نفرين بر اين بيداد ، اي مهتاب ، نفرين
بيني گدايي ، هر بگامي ، رقت انگيز
ياد هر بدستي ، عاجزي از عمر بيزار
يا زين دو نفرت بارتر شيخ ريايي
 هر يك به روي بارهاي شهر سربار
چون لكه هاي ننگ و ناهمرنگ وصله...

اينجا چرا مي تابي ؟ اي مهتاب ، برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
 جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين ، ديدني نيست
مي خندي اما گريه دارد حال اين شهر...

از ابروي
خورشيد ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
از زندگي اينجا فروغي نيست ، الاك
در خشم آن زنجيريان خرد و خسته
خشمي كه چون فريادهاشان گشته كم رنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
واندر سرود بامداديشان فشرده ست
زينجا سرود زندگي بيرون تراود
همراه گردد با بسي نجواي لبها
با لرزش دلهاي ناراضي همآهنگ
آهسته لغزد بر سكوت نيمشبها
وين است تنها پرتو اميد فردا...


مهربان همسايگانم(آپاما) جمعه شانزدهم مرداد 1388

خانه‌ام آتش گرفته ست ، آتش جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پردود

وای بر من سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان ها

روز های سخت بیماری

خفته‌اند این مهربان همسایگانم، شاد در بستر

صبح از من مانده برجا مشت خاکستر

اخوان


كوچه بن بست دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

ساكن كوچه بن بست   رفتو ديگر ننشست

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....


برگرفته از يك دوست شنبه دهم مرداد 1388

چه قدر سخته...

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

 و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز   

**دوسش داری**


سلام چهارشنبه هفتم مرداد 1388

سلام اي غروب غريبانه دل سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدائي خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

سلام

مثل غريبه ها بايد پشت در بمونم و بگم وب قشنگي هم داري

من لينكت كردم ! منو به اسم حسن كچل لينك كن! چه جورياست ميپسندي!؟

واي پشت در تگرگي نيت برگي نيست صداي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

آه آپاما هوا بس نا جوانمردانه سرد است...

چه حسي جاي يكي رو خالي ببيني و بدوني كه ديدار به قيامته... باز من اميد دارم

اميد دارم كه شايد يه روز ببينمت دوباره...

آپاما عشق اساطيري من چه ساده هست نبودن...آره مردن چه سادهست

مردن مثل دست سرد پدرم بود مثل عصاي اون بود كه حالا اون عصا بدون تكيه گاه

تكيه كرده به ديوار اتاقش ...مرگ مثل لحاف تشك بود كه مثل خودش گذاشتنش بيرون

با اين فرق كه پدرم رو زير خاك و لحاف رو روي خاك...

واي بازم نيستي......


از آپاما براي غمهاي تو! پنجشنبه یکم مرداد 1388

پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر


كجاي پنجشنبه یکم مرداد 1388

آه آپاما كجاي عشق دوران بچگي و كهن سالي من

آپاما سخت به دنبال روزنه اي هستم به جهان ابديت

ديگر از اين منظر تاريك و سياه نتوان ديد نوري به وضوح

سرد افسرده ام حال كه از هميشه بيشتر به تو احتياج دارم

....باز هم نيستي و تمام جا هاي خالي ام بايد با ... پر شود...

سايه وهم خيالم ز تبم... سايه يك هيولا شده بر سر زندگي ام سايه فكنده ...

اين درد مرا خواهد كشت باز تو نيستي ......

آه اي پدر چه معصومانه دست سرد تو را به نشانه مردن نوازش كردم ...

اي واي پدرم آهسته باز از بغل پله ها گذشت آه اي پدرم...


رفت یکشنبه چهاردهم تیر 1388

پدرم رفت منو تنها گذاشت.........

در جواب دوستی که ره به خلوتم پیدا کرده رنگ خدا شنبه سیزدهم تیر 1388

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین آسمان نور باران است
کبوتر های رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه هایم را زیر پر دارند
صای معبد هستی تماشائی ست
زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب  تنها من در این معبد در این محراب:
دلم میخواست بند از پای جانم باز میکردند
که من تا روی بام ابر ها پرواز میکردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب از این شبهای بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها-خواب در چشم خدا لرزدّ

هنوز هم زنده ام! پنجشنبه یازدهم تیر 1388

امشب دوباره عاشق هستم...خنده داره نه؟

امشب دوباره زنده هستم...نفس میکشم نفس من.من نفس میکشم تو رو

امشب با دود سیگارم باز شکل تو رو میسازم...

امشب همه چی به ... (سه نقطه ) ختم میشه

آدما چرا وقتی کم میاارن سه نقطه میزارن

باز امشب سیگار من تموم شد من نگرانم که نمیتونم بهت فکر کنم

من زنده ام ...باز مینویسم پس هنوزم زنده ام

میخوام تو هم زنده باشی همیشه غایب از نظر به خدا میسپارمت.

باز چند صفحه ای موند که بهت ندادم....و بهانه ای دیگر




ندونستم که رسیدن یه بهونه ست واسه لحظه جدای شنبه ششم تیر 1388

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی          رفتی و چیزی نگفتی گريه رو بهونه کردی

من سوال ساده تو تو جواب مشکل من            رد پای رفتن تو روی صحرای دل من

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده شهره      ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره     دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

وقتی آسمون شبهام زیر سایه چشاته             وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صداته

نمی زارم این دو راهی سر رها ما بشینه          نمی زارم این جدائی رنگ فردا رو ببینه

سهراب تنها شد .از بس تنها شد که مرد...بیچاره خسته شد از بس که مرد




این روزا... پنجشنبه چهارم تیر 1388

این روزا خیلی قشنگ هستند مشکلی نیست !نه! ملالی از دوری تو هم نیست.!

هوا عالی آفتابی ناز مامان

تو اومدی رفتی بازم هیچ اتفاقی نیفتاد خبری نیست شهر هم در امن و امان است.

آب از آب تکون نخورد .دلتنگ تو هم نیستم .دلم هم بهونه تو رو نمیگیره !

همه چی عالی ....دیگه چی می خواستی بهتر از این .دیگه حرفی هم ندارم بهت بگم.!

خیالت راحت برو سیگار دیگه ای و بعد خوندن این نوشته روشن کن !

طلسمم کردی رفتی .!هنوز هم دلم واسه یکی پرپر میزنه اینقدر میزنه تا بمیره

فقط میخواستم ببینمت منم برم...

این روزا یه چیزای مینویسم یه چیزی میشه باور ندارم اتفاقی نخواهد افتاد.



دیونه ای تو دیونه چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

کجا دنبالت بگردم کجا دیدی بهتر از من

کجا رفتی بی نشونه انگاری که سیری از من

کجا پیدات کنم آخه تو این شلوغی شهر

تنها دلخوشیم تو بودی! اینم از عاقبت من!

مگه مال تو نبودم بگو از من چی میخواستی

عاشق عشق تو بودم ولی هیچ وقت ندونستی

تو چشام نگاه نکردی وقت رفتنت عزیزم

دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم

دیونه میدونه میمیرممممممممممم اگه نباشه میترسم یه روزی

احساسم از هم بپاشه اگه نباشه ازم جدا شهههههههههههه

 

دیونه دیونه

میدونه اگه نباشه

میمیرم یه روزی


چگونه نبوده ای شنبه بیست و سوم خرداد 1388

 

-   تو را چه گونه بگویم نبوده ای؟

-   انکار!

-   چه انکاری؟

گواه بودن یک سیب خوردن آن است

تو آن رسیده ترین سیب باغ من هستی ...


و تو می آئی چهارشنبه بیستم خرداد 1388

گفته بودی که((پای بید کهن

سایه انداز چشمه سار کبود

در گذرگاه اولین دیدار  

لحظهای چند با تو خواهم بود!))

ا                                  ی غزال رمیده رام شدی!

بید مجنون نشسته در دل کوه

همچو مجنون گرفته سیما بود

چشمه چون اشک غم به دامن او

ناله جوی نام لیلا بود

                            من نشستم به پای بید کهن

به دل خسته مژده میدادم

مژده جانفزا که((یار آید

  آن پری روی ماه پیکر من 

بعد یک عمر انظار آید   

                               آه عمرم در انتظار گذشت

دلم از شوق میتپید و نبود

در جهان جز توام تمنائی

نغمه گرم پر محبت تو

در دلم کرده بود غوغائی

                          ((لحظهای چند با تو خواهم بود))

بی تو با ماه و کوه جنگل رود

از غم عشق راز ها گفتم

در دل آن سکوت رویا خیز

گریه کردم خدا خدا گفتم

                        سر نهادم به دامان مهتاب

سهراب بقیاش رو شب مینویسم

 


دیدار سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

لحظه دیدار نزدیک است باز می لرزد دل و دستم....



سهراب


بعد از چند سال مي خوام دوباره بيام ببينمت عشق من! دوشنبه هجدهم خرداد 1388

از آپاما


بازم از پائولو كوئيلو دوشنبه هجدهم خرداد 1388

چهار نیرو

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .

عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .

مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

از آپاما


عشق كوئيلو دوشنبه هجدهم خرداد 1388

من خودم خيلي از نوشته هاي پائولو خوشم مي ياد و مه كتابهاشو بيشتر از 10 بار خوندم اينجا هم مي خوام يه كمي تو اين هفته از پائولو براتون نوشته بذارم

اميدوارم كه خوشتون بياد اگه از نويسنده هاي ديگه هم خوشتون مياد كه براتون مطلب بذارم برام اسمشو بگين !

آپاما


پائولو كوئيلو دوشنبه هجدهم خرداد 1388

 
 صدای موسیقى از خانه می آید
 
 
پائولو كوئیلو
 
 

در شب كریسمس، پادشاه  نخست‌وزیرش  را دعوت كرد تا با هم طبق عادت همیشگی كمی قدم بزنند. او از آرایش‌خیابانها لذت می برد اما از آنجایی كه نمی خواست  زیاد پول خرج كند   برای اینكه حوصله شان سر نرود ، دو مرد خودشان را  تجاری از سرزمینهای دور جا زدند. آنها مركز شهر را قدم به قدم بررسى كردند، چراغهاى ستایش‌آمیز،  درختان كریسمس، شمعهای در حال سوختن در جای جای  خانه‌ها، مغازه ها  هدایا می فروشند و مردها، زن‌ها و بچه‌ها با عجله می خواهند یك كریسمس خانوادگی را جشن بگیرند ،  دور یك میز پر از غذا . سر راه ، آنها یك منطقه فقیر نشین را دیدند ،  جایى كه جو كاملاً متفاوت بود. هیچ چراغی نبود، هیچ شمعی، هیچ بوهاى خوشمزه غذاهایی برای خوردن. روح سنگینی بر خیابان حكمفرما شد و همانطور كه پادشاه هر سال این كار را میكرد به نخست وزیر دستور  توجه بیشتر به فقرا را داد. نخست‌وزیر سر تكان داد، با علم به اینكه زیر كاغذبازی های  روزانه بودجه‌ها كه مرتب با مستشاران خارجى به بحث و تصویب كردن گذاشته می شد ، باز هم به فراموشی می رفت. به طور ناگهانى، از یكى از فقیرترین خانه‌ها صدای موسیقى را شنیدند. كلبه بود  ، بنابراین لرزان و چوبهاى چوبى پوسیده  پر از ترك داشت ، كه آنها می توانستند ببیننند كه داخل چه خبر بود . و آنها چیزى را كه دیدند كاملاً غیر معقول بود: یك پیرمرد در یك صندلى چرخ‌دار با حال زارش ، یك زن جوان خوش تراش كه دارد می رقصد و یك مرد جوان با چشم‌هاى غمگین  یك داره را در دستانش تكان می دهد و سرود یك آواز محلى. پادشاه گفت : باید بفهمم كه چگونه این طور به زندگی برگشته اند. در زد. موسیقى قطع شد و مرد جوان جلوی در آمد. ما بازرگانان در جستجوى یك جا هستیم كه بخوابیم. ما صدای موسیقى را شنیدیم، نشان میداد كه شما هنوز بیدارید و فكر كردیم می توانیم امشب را نزد شما بگذرانیم . شما می توانید دنبال یك سرپناه در هتل شهر بگردید. ما كه متاسفیم كه كمكی به شما بكنیم. علی رغم موسیقی ، این خانه پر از افسردگى و رنج است. و آیا ممكن است بدانیم چرا؟ همه اش  به دلیل من است. صدای پیرمرد  در صندلى چرخ‌دار بود كه صحبت كرد. زندگی ام را صرف یاد دادن خطاطی به پسرم كردم، به این منظور كه او روزی بتواند كاتب پادشاه بشود. اما سال‌ها گذشته و هرگز چنین چیزی مطرح شده است. و  بعدش ، دیشب، من یك رؤیاى احمقانه داشتم: یك فرشته به  نظر من رسید و از من خواست یك جام نقره‌اى بخرم براى اینكه پادشاه به ملاقات من می آید . او از جام مى نوشد و به پسرم یك شغل مى دهد. فرشته خیلى قانعم كرده بود  تا كه من همانطور كه گفت تصمیم گرفتم این كار را انجام بدهم. از آنجاییكه ما هیچ پولی نداریم، عروسم به بازار رفت تا مویش را امروز صبح بفروشد تا  جام بتوانیم بخریم. دو نفرشان می خواهند با آواز و رقص سعی شان را می كنند كه مرا به حال و هوای كریسمس ببرند ، ولی فایده ندارد . پادشاه جام نقره‌اى را دید، درخواست قدرى آب كرد تا تشنگی شان برطرف شود  و پیش از رفتن به اهل خانه گفت: شما می دانید، ما با نخست‌وزیر  امروز داشتیم صحبت می كردیم و او پیشنهاد گرفتن یك كاتب درباری از هفته آینده داد . پیرمرد سر تكان داد، حقیقتاً  اعتقاد نداشت به چیزى می شنید و با غریبه‌ها خداحافظى كرد. ، با این وجود، صبح روز بعد یك اعلامیه سلطنتىدر تمام شهر خوانده شد؛ یك كاتب جدید در دادگاه نیاز بود. در روز مقرر، سالن حضار در كاخى با مردم مشتاق انباشته شده بود كه  می خواستند برای گرفتن این پست با هم رقابت كنند. نخست‌وزیر داخل شد و از همه درخواست كرد كه قلم و كاغذشان را آماده كنند : موضوع مسابقه این است: چرا یك پیرمرد گریه می كند ، یك زن خوش تراش می رقصد و یك مرد جوان غمگین می خواند؟ پچ پچ حاكی از ناشناخته بودن موضوع اتاق را فراگرفت . هیچ كس نمی دانست چگونه چنین داستانی بگوید ، در حالی كه در گوشه ای ، مرد جوان با لباسی كهنه،  لبخند می زد و شروع كرد به نوشتن.

از آپاما

بعد از چندين سال...شايد ببينمت! دوشنبه هجدهم خرداد 1388

بعد از چندين سال كه نديدمت بالاخره شايد تا چند روز ديگر از دور ببينم تو رو!

نمي دونم چه حسي به من دست خواهد داد ...نمي دونم چه حسيه!

واقعا گيجم خيلي جلوي خودم وايستادم تا نيام دوباره تو اون شهر...

ولي نتونستم جلوي آمدنم رو بگيرم!

دارم ميام به سرزمين مادريم!

به شهري كه ازش دل كندم و رفتم!

دارم ميام پيشت!

........

آپاما


برای تو جمعه پانزدهم خرداد 1388

بهترین شعری که برای وصف حال و هوای این روزهای دل من رو وصف میکنه شعری که هر روز اونو زمزمه میکنم.تورو فریاد میزنه

یه کاری کن که میتونی یه خونه شو تو ویرونی

از این بیشتر نپرس از عشق نمیدونم نمیدونی

تو این تقویم دل مرده کسی اشکاشو نشمرده

کجا دیدی که تنهائی غماشو با خودش برده

یه کاری کن از این بیشتر نیفتم تو غم آخر

نزار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر

نگو دور نگو دیر نگو این قصه دلگیره

یه عمری رفته از دستم نیائی عشق تو میمیره

سهراب


تو را يافتم ولي چه سود ....؟! پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388


چرا هيشكي نيست؟ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388

چرا آخه دستامون به جايي نمي رسه؟

چرا وقتي يه چيزي رو شروع مي كنيم...

خودمون مي تونيم تصميم بگيريم و انتخاب به شروع كنيم...

ولي وقتي شروع كرديم نمي تونيم تمومش كنيم ؟!

مي خوام برام بگين كه يه اشتباه رو چه جوري ميشه جبران كرد؟

« آپاما»



آن کس که درد عشق بداند سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

آن کس که درد عشق بداند اشکی  بر این سخن بفشاند

این سان که ذره های دل بیقرار من

سر در کمند عشق تو جان در هوای توست

شایدمحال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار مارا  آشفته پوی باد

در دوردست دشتی از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی

پیچیده با خزان

یا پای جویباری 

 چو اشک ما روان

پهلوی یکدیگر بنشاند

ما را به یکدگر برساند....

--------------

بنا به نوشته های کهن

عشق به ۳ مرحله است:

اروس-فیلوس-آکاپه

اروس :عشق هست که لحظه ای فوران میکند و باعث تصمیمات آنی و احساسی میشود.

بعد فروکش میکند.(باعث پیدا شدن آدمهای اشتباهی در زندگی آدم هم میشود)

این عشق به همراه حس شدیدتملک همراه هست .

فیلوس :عشق به تمام زیبائی های آفریده خداست بر زمین بدون حس تملک...

عشق های راز گونه و یواشکی .مثل راز نهفته .......


» راهروي تنهايي
» .:: کافی شاپ Nice ::.
» اینترنت
» رزا کوچولو!
» کلیک کن دات کام
» رفهاي يك دل مجازي شيطون مونث
» برهنگی در روز آخر
» ·´¯`·-» QuieTNeSs «-·´¯`·
» ساعت پنج عصر
» محرم دل
» سایت کامپیوتر و برنامه نویسی
» رنــگ آشنــا ، رنــگ خـــدا
» روزنه ی عشق
» ع اشق ت نها
» *•ღ♥ღ*•I♥U یاسی I♥U*•ღ♥ღ*•
» .:::خفن ترین فیلم ها و عكس های +18:::
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان » قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme